براے من که

مـے گفتنـב:


” سختے ها نمک زنـבگــــــے است “


امّا چــرا کسـے نفهمیـב


که ” نمــــــک “


براے من که


خـــاطـــراتم زخمے است ....


شور نیــست ؛


مـــزه ” בرב ” مے בهــב

/ 8 نظر / 3 بازدید
نسترن

شور نیست تلخه مزه ی دردو می گم

آموزش آنلاين

سلام ... عالي بود ... خداقوت [گل] با تبادل لينک موافقيد؟ --- لطفا اطلاع بديد با نام: آموزش آنلاين لينک کنيد

هم محله ای

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملك جهان را به جویی نفروشم ؟؟ در ره حق بخدا داد پدر جان و تنش او که ایمان قوی داشت چرا من نکنم

هم محله ای

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک" نتوانست، بنا کرد به توهین کردن زیر بار غم تو داشت کسی له می شد عشق بین همه برخاست به تحسین کردن آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام که نمانده است توانایی نفرین کردن با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیـاز است به تلقین کردن زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست" خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن! وزش باد شدید است و نخ ام محکمنیست! اشتباه است مرا دورتر ازاین کردن

هم محله ای

در هوای تو ، دل از حوری و انسان كندم ریشه ی وسوسه را ، از تو چه پنهان ،‌كندم هر چند پیوند ، بغیر از تو بریدم ، پس از آن : خواستم دل بكنم ،‌ ... دل كه نشد ، جان كندم عشق و سودای جوانی در دلم اکنده شد دل نمی کنم زتو جانان من جان کنده شد عاشق و شیدای تو یارب خدایا بنده شد در هوای تو شب و روزم به هم ادغام شد

هم محله ای

نامه خدا به همه انسانها امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی؛ اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی :"سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛ شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت که خسته ی تکرارِ یکنواختی های روزمره بود را عاشقانه لمس کردم. چقدر مشتاقم که به تو بگویم: چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه

هم محله ای

چقدر مشتاقم که به تو بگویم: چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم... منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر، یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید. خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی. خب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود... به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من پرمشغله بودنت رامی فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم من هرگز از توی دست نخواهم کشید... بسویم بیا بنده من. تو را چشم به راهم روز خوبی داشته باشی